morvaridmehronline.ir

داستان
آغام(داستانی از آن روزهای لنگه)
عفت شبان آزاد

آغام(داستانی از آن روزهای لنگه)

رفتم گوشه ی بادگير ولو شدم رو حصير. شمدِ خيس را کشيدم رويم، و باد که به شمدِ خيس ميخورد، خنکیِ مطبوع و دلپذيری زير شمد پوستم را نوازش ميکرد. هنوز درخلسه ی آن خنکا بودم که دوباره احساس سوزش و داغی بيدارم کرد. تَش باد (آتش باد) شمد را خشک کرده بود، اما متکا و حصير هنوز نم داشتند. بلند شدم نشستم که صدای خيری بلند شد اَمّون (امينه رو اونجوری ميگفتند) آروم ميگيری يا صدای آغام (بابام) بزنم؟
دیوانگی(داستان)
مرضیه هاشم آبادی

دیوانگی(داستان)

او با رفتنش و پشت کردن به تمام دوست داشتن های من درد به جانم انداخت . دردی که قابل دیدن نبود . قابل لمس کردن نبود . قابل فریاد زدن نبود . برای کسی که از رنج روحی شدید در عذاب است ، درد جسمانی تمامی مفهوم خود را از دست می دهد .....
۱